سلام به همه ی دوستای گلم
از خدا میخوام همیشه خوب و شادو سرحال باشید
دوستای گلم واسم یه مشکل خیلی بزرگ پیش اومده درسته کرم خدا بزرگ تره اما این ظرفیت
کم ماست که یه مشکلو بزرگ می بینیم در هر حال واسم دعا کنید که مشکلم حل شه
اگه بدی چیزی ازمن دیدن حلالم کنید.
اخر حرفام از ابجیای گلم(صفورا - رویا - عسل - مرجان - دلشکسته و ابجیش پروانه )تشکر میکنم که این
همه مدت کمکم کردن و با اخلاق بدم ساختن
باورتون نمیشه اما الان اشک از چشام سرازیر شده خیلی سخته که بعد از این همه مدت
ابجیای گلمو ترک کنم خیلی سخته خدااااااااااااااااااااااااا
خدا یارو حافظ همه ی شما باشه
کاش عشق را لايق باشند ، آنان که تظاهر می کنند عاشقند ! آنان که کودکانه اشک می ريزند و از بارها و بارها
زمزه ی « دوستت دارم » هيچ ابايی ندارند ! نه ...زندگی بازيچه ی خنده های شيطانی و دل دادن های کودکانه
نيست ! فرياد نابودی وجود انسان يا صدای شکستن غرور ، چه لذتی برای شنيدن دارد ؟؟؟ چرا باور نمی کنيد ،
عشق در تمام ثانيه ها جاری است .نگاه کن ... اين زندگی با تمام زيبايش از تو لبريز است و خواهان بودنت . دنيا
بزرگ تر از آن است که به تو اجازه ی ناميدی دهد . بزرگ تر از وسعت چشمان تو ... با معنی کلام و نگاهت
بازی نکن . بگذار عشق معنی اسطوره ای خود را حفظ کند ! می ترسم از فردا ... خدايا ! چه بر سر اين جماعت
خواهد آمد ؟ چه بر سر اين اشرف مخلوقات خواهد آمد ؟؟؟ فراموش کردند ارزش انسان بودن را ... فراموش
کردند « فتبارک الله احسن الخالقين » را ! می دانم ! عشق هم دچار روزمرگی خواهد شد
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ
ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ
ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ
ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ.
ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ
ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ
ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ
ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ
ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ..
سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند
با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق
ادامه مطلب مراجعه فرماءید
>>> ادامه مطلب <<<
این داستان از اونجایی شروع میشه که
پسری از یک دختر که او را هنگام امدن از مدرسه دیده بود ابراز علاقه کرده
و ان دختر هم قبول کرد که با هم اشنا شوند
ان ها در ابتدا دوستی خیلی ساده ای داشتند تا اینکه پسر کم کم متوجه
شد که بهتر است من با این دختر بمانم وعشق خود را وقت خود را علاقه ی
خود را و زندگی خود و...رابرای ان این دختر بگذارم
و با هیچ دختری دیگر ارتباط نداشته باشم او این ماجرا را به دختر گفت و
دختر هم قبول کرد که من هم به تو
قول میدهم که هیچ پسری ارتباط نداشته باشم
روز های خوب این دو ثانیه به ثانیه می گذشت اما روز های خوب با فراز و
نشیب هایش به پایان رسید
تا اینکه پسر متوجه شده که یکی از اقوام این دختر به دختر علاقه پیدا کرده
است ان دختر شاید فکر نمی کرد
که یکی از اقوامش به او دل بسته اند
پسر میخواست تا به هر نحوی شده است ان پسر (فامیل) دختر را مجبور
کند تا به ان دختر ابراز علاقه نکند پسر به ان دختر گفت که من میخواهم ان
پسر(فامیل) تو را ببینم تا به او بگو یم که تو را دوست دارم پسر به دیدن ان
پسر(فامیل) می رود پسر ماجرا را برای ان فامیل تعریف می کند و ان فایل
هم قبول میکند چند روزی از این ماجرا میگذرد و ان
پسر(فامیل) دوباره پسر را فرا میخواند و پسر هم می رود اما این بار
پسرهای فامیل ها جمع شدند و ان
پسر را تهدید به این کردند که اگر تو دست از ان دختر نکشی ما ماجرا را
برای پدر و مادر ان دختر تعریف میکنیم
پسر که طاقت ناراحتیه دختر را نداشت فقط به زبان قبول کرد
پسر به دختر زنگ زد و گفت که یکی از فامیل هایش او را دوست دارند دختر
وقتی این ماجرا را شنید خیلی خوشحال شد و ان پسر را خیلی راحت
فراموش کرد و ناراحتیه پسر را اصلان درک نکرد
داستان ها بعضی موقع واقعا ادم رو تحت تاثیر قرار می دن بخصوص اگه نمود بیرونی برا ادم داشته باشه
یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و
از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه
می داشت.
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت
چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در
راه از دست می داد.
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می
کشید .
از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست
انجام دهد.
پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم . زیرا
این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من
نیمه پر هستم. پیر زن لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دارگفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در
سوی دیگر راه گلی نروئیده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از
جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده
ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت هر یک از ما عیب ها
و کاستی های خود را داریم ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می
سازد.
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به
معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش
یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ،
خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که
اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان
خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان
فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم
پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از
مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی
پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،
چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
این داستان نشانه عشق یه دختر به پسر هست و در آخر فرهنگ پسر ایران رو میشه فهمید
یه روز یه دختر و پسر عاشق هم بوودن
دختر میخواسته بره و دوست پسرش رو ببینه ولی شرایط خونه نمیذاشت
دختر به بهونه استخر از خونه میاد بیرون و میره دوست پسرشو میبینه
بعد دوست پسرش میپرسه به چه بهونه ای اومدی
دختره میگه .. استخر !!
پسره میگه آخه اگه الان بری و ببینن موهات خیس نیست که شک میکنن بیا بریم خونه ما و موهاتو تو حموم خیس کن
دختره قبول میکنه
میرن خونه پسره و دختره میره که موهاشو خیس کنه
پسره از این پسرا که خودشون رو گنده میکنن عوضی فقط از این گاف باز ها بووده زوود زنگ میزنه به دوستاش
که بیان و دختر رو تو حموم ببینن که بعدا" خودشو بزرگ کنه بگه اله بوود و بله بوود ...
دوستاش میان و یکی یکی از پنجره حموم نگاه میکنن
و میرن تو و میبینن
نفر آخری که میره دیگه نمیاد
میرن تو حموم و میبینن هم دختره و هم پسره رگشون رو زدن و حموم پر خون شده
میبینن پسره با خون رو دیوار نوشته : نامردا خواهرم بوود
یه ذره مرد باش .. هیچ وقت چیزیو کم نمیکنه ازت
عجب ... توف به شرافت این روزگار
_________________
غم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
دوست اگر یادم کند سلطان دنیا میشوم
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت.
قبل از مراجعه
به خانه از سان
فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت
" بابا و مامان" دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می
خوام
بیارمش به خونه
پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خیلی دوست داریم ببینیمش
پسر ادامه داد:"چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا
آسیب دیده.
روی مین افتاده و یک پا
و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با
ما زندگی
کنه
"متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی
کردن پیدا کنه
"نه، می خوام که با ما زندگی کنه
پدر گفت: "پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع
معلولیت درد سر
بزرگی برای ما می شه.
ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی
زندگیمون رو
به هم بزنه. به نظر من
تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه
در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت. پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا
اینکه چند روز
بعد پلیس سان
فرانسیسکو با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی
مرده بود. به
نظر پلیس علت مرگ
خودکشی بوده. پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و
برای
شناسایی جسد پسرشان
به سردخانه شهر برده شدند. شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این
خاطر که از
موضوعی مطلع شدند
که چیزی در موردش نمی دانستند. پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت
پدر و مادری که در این داستان بودند شبیه بعضی از ما هستند. برای ما
دوست داشتن
افراد زیبا و خوش
مشرب آسان است. اما کسانی که باعث زحمت و دردسر ما می شوند را
کنار می
گذاریم. ترجیح می دهیم از
افرادی که سالم، زیبا و خوش تیپ نیستند دوری کنیم. خوشبختانه، کسی
هست که با
ما اینطور رفتار نمی
کند. بدون توجه به اینکه چه ناتوانی هایی داریم
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدند
تاکه مردیم همگی یار شدند
قدر ان شیشه بدانید چو هست
نه در ان موقع که افتادو شکست
اجل کاری به سیم و زر ندارد
خدا بهتر ز پیغمبر ندارد
عجب چشم سفیدی دارد انسان
که مورده بیندو باور ندارد.
نه به تیغ دشمن بلکه با خنجر دوست
امروز او با بی اعتنایی از کنارم گذشت و نگاهی به قلب شکسته ام ننداخت ٫
رفت ....
رفت ٫ اما زخمی که بر دلم کاشت تا ابد خواهد ماند .
دیگر با هیچ کس عهد نخواهم بست
چون که میدانم او هم بی وفایی خواهد کرد.
دلم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی گرفته
ثانیه هام پر شده از نبودن ندیدن و انتظار کاش بمیرم!!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و
آسیب دید. عابرانی که رد می
شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد
را پانسمان کردند. سپس
به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی
ندیده باشد.پیرمرد
غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل
عجله اش را
پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می
خورم. نمی خواهم دیر
شود!پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت:
خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت:
وقتی که نمی داند
شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می
روید؟پیرمرد با صدایی گرفته، به
آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است..!
عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست عشق در حسرت دیدار تو بودن زیباست
راز شاد زیستن انجام انچه دوست داری نیست ،بلکه دوست داشتن ان چیزی است که انجام می
دهیم.
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشد نه تشنه عشق ،زیرا تشنه روزی سیراب می شود.
مهر و محبت چیزی است تقسیم شدنی ولی عشق نه.
عشق ورزیدن به کسی که لیاقت دوست داشتن را ندارد نوعی اسراف در محبت است.
دو نفر بودن که تو دوران خدمت باهم کلی رفیق شده بودن
خدمتشون تموم میشه اما بازم با هم تماس داشتن،یه بار یکیشون زنگ میزنه به اون یکی و
بهش میگه
بیا شهر ما ، اونم قبول میکنه و میره
>>> ادامه مطلب <<<
در شهري دور افتاده , خانواده فقيري زندگي ميكردند. پدر خانواده از اينكه دختر 5 ساله شان
مقداري پول
براي خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود , ناراحت بود چون همان مقدار پول هم به
سختي به
دست مي آمد.
دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد , دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت : بابا , اين هديه من است . پدر جعبه را
از دختر
خردسالش گرفت و آن را باز كرد.
داخل جعبه خالي بود !
پدر باعصبانيت فرياد زد : مگر نميداني وقتي به كسي هديه ميدهي بايد داخل جعبه چيزي هم
بگذاري ؟
اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت : بابا جان , من پول نداشتم ولي در عوض
هزار بوسه
برايت داخل جعبه گذاشتم . چهره پدر از شرمندگي سرخ شد , دختر خردسالش را بغل كرده و او
را غرق
بوسه كرد
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با
تمام وجودم
تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر
خبری نبود..دختر با
خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی..ولی این
بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام
گریست و دیگر
چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران
نباشید پیوند
قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته
شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت
سر نزدم
چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام
بدم..امیدوارم
عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا
هیچوقت
حرفاشو باور نکردم…
بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور،
و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از
میدادند
و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان
دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف
کجای دنیای تو را گرفه بود ؟؟؟؟خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود .تو خواب بودی باد را
واژگون کند.انگاه تو از کمین مارپرگوشودی!!!چه بسیار بلاها که از تو.به واسطه محبتم دور
ندانسته به دشمنیم بر خواستی.
می گویم؟چه پست مردمی هستند! دوست داشتن را جنایت می شمارند! کینه مجاز است چاپلوسی
متعفن و کثیف معمول است و آزاد است حق کشی آزاد است پستس و زبونی و ذلت و تقلب و
دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی آزاد است مشروع است! اما عشق را کسی نمی بخشد
داشتن را کسی تحمل نمی کند!
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی
برای خوردن
به
شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت
است.» و به
پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید
که کدام یک از
ما
وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت
کنیم تا خانه
مان
پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر
از عشق و
محبت
شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او
مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما
دیگر چرا می
آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا
که عشق
است
ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
بشر حافي گفت:در بازار بغداد مي رفتم كه يكي را هزار تازيانه مي زدند
اما آن مرد فريادي نمي كشيد سرانجام او را به زندان بردند دنبال او رفتم
از او پرسيدم:اين تازيانه ها را براي چه به تو زدند؟
گفت:از آنكه شيفته عشقم!
گفتم: چرا زاري نكردي تا ترا عفو كنند؟
گفت:زيرا معشوق من در نظاره من بود
و چنان غرق او بودم كه پرواي زاريدن نداشتم
گفتم:اگر به وصال اورسي چه مي كني؟ نعره اي زد وجان نثار كرد!
آري اگرعشق درست بود بلا به رنگ نعمت گردد
نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .
ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .
نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت: چرا؟
نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم
ولی حالا که نمی بینمت
عاشق خودت هستم.
لالا لا لا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصش نشه تنها بیداره لالا لا لا نخواب بازم سفر رفت نمیدونم به کارون یا خزر رفت فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت لالا لا لا نخواب میدون جنگه دست هر کی میبینی یه تفنگه منبع اشعار مریم حیدر زاده
>>> ادامه مطلب <<<
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه دوست
یعنی اون
جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه
دوست یعنی یه
دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
دوست یعنی
وقت اضافه یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم
دست تو چون
شک ندارم می فهمیش دوست یعنی یه راه دو طرفه یه قدم من یه قدم تو اما بدون شمارش و
حساب و کتاب
مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی...
مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده
زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش...
این نیز بگذرد....
مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد
و هیچ کس نفهمیدشان....
این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا
گره کور خوردند و
هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....
این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های
تنهایی و بیقراری و دلتنگی
برای اویی که میدانی باید تنهایش بگذاری ....
این نیز بگذرد مثل زندگی
به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم
راستی برایت بگویم
از وقتی که رفتی چشمهایم
همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند
یادت هست وقتی که خیس می شدند...با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست
دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم
گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی
تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم
مثل همیشه که دلتنگت می شدم
تا صبح نشستم
اما نیامدی
كاش مي شد بار ديگر
سرنوشت از سر نوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت
, با وفا , با مهربانيها نوشت
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت
كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت
ياد دارم در غروبي سرد سرد
مي گذشت از كوچه ي ما دوره گرد
داد مي زد : كهنه قالي مي خرمدسته دوم جنس عالي مي خرم
كاسه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست
اول ماه است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت اقا سفره خالي مي خريد...؟
زندگی زيباست زشتی های آن تقصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگي آب رواني است روان ميگذرد..........آنچه تقدير من و توست همان می گذرد


